شاه بانو
«انگار جهان در آن لحظه معلق بود تا آن ها سروری اش را بکنند.» همه ی آن ها به صرف شاهبانو نبودن. نوشتی:«دیگر هیچ کس حاضر نشد این اسم را «شاهبانو» را روی بچه هایش بگذارد.» من نمی گویم که در آن لحظه این من بودم که بر آن ها، همه ی آن ها، دل می سوزاندم. این من بودم که به حماقت های آن ها، همه ی آن ها، می خندیم. چراکه من شاهبانو بودم و درست شده بودم انگار که آن ها با گفتن«سلام شاهبانو» تمام یا قسمتی از غصه ها، تمام یا قسمتی از ناامیدی ها، تمام یا قسمتی ازکرختی ها، تمام یا قسمتی از دلهره ها، تمام یا قسمتی از کثافتشان محو شود. این من بودم که آن ها را با همه ی رنج هایی که داشتند به زندگی، به ادامه دادن، به پیشتر رفتن امیدوار می کردم. اما در همان لحظه من ترجیح می دادم که مسخره ام کنند تا اینکه به حالم دل بسوزانند. این ها را نمی دانستی. من نمی توانستم ترحم آن ها را ولو اینکه از ته دل باشد - و این بدتر بود، هزار بار بدتر- تاب بیاورم. من نمی توانستم خوب حرف بزنم. یعنی اصلا نمی توانستم حرف بزنم. همان هجاهای به قول تو چندش انگیز، تنها سرمایه ی من بود. تنها چیزی که داشتم. و تو انگار سالها در سایه آباد میان هم آبادی های من زیسته بودی. انگار از نزدیک مرا دیده بودی. دیده بودی درست؟ در هر حال من شاهبانو بودم و تنها من شاهبانو بودم اما تو برای من یکی از همه بودی. یکی از همان ها. هر چند یکبار هم نگفته باشی سلام شاه بانو. و این از خوش طینتی ات نبود. هنوز شرم داشتی شاید از حرف زدن با دیگران، از حرف زدن با دختر ها. بالاخره من هم یک دختر بودم. یعنی اینکه قبل از این که شاه بانو باشم قبل از این که یکی از اهالی سایه آباد باشم ؛ شاه بانو دختر آمنه، ساکن سایه آباد، یک دختر بودم. من نمی توانستم چیزی بیشتر از آن چه بودم در نظر دیگران، نمی توانستم چیزی غیر از آن، باشم. هزاری هم که می خواستم. پیش رفتن، توان دیگری شدن، توان پوست انداختن از من سلب شده بود. من هرچه بودم همان بودم که دیگران فکر می کردند. من نمی توانستم کم تر یا بیشتر از تصویر ذهنی آن ها باشم. اسماعیل پسر مهر علی خان گفته بود: «زندگی در کنار سگ ها و شهر بانو را به شهرزاد ترجیح می دهم.» شاید هنوز اسم مرا یاد نگرفته بود. شاید حیفش می آمد که شاه بانو را درست بگوید، یکجور بی اعتنایی. گفته بود: «از دختر لاس زن بدم می آید. از دختران پیله ی لاس زن بدم می آید. از دختران چاق بدم می آید.»گفته بود:« شهربانو دست کم می داند چه کسی است.» و من نمی دانستم از این حرف ها خوشحال بشوم یا نه. غروب که می شد شهرزاد به دامان من می افتاد و گریه می کرد و من چیزی نمی گفتم. می خواستم بگویم اما می دانستم دوباره می شود همان هجاهای کوتاه و تکراری که از بس گفته بودم و هر بار زور می خواستم و می خواستم چیز دیگری بگویم اسمم شده بود همان. شده بود اسم دوم من. انگار غیر از آن هجاهای کهنه ی نفس گیر چیز دیگری نبودم. بعد دیگر سعی کردم چیزی نگویم، یا جز به ضرورت چیزی نگویم. همان وقت ها هم که دیگران مسخره ام می کردند یا دیگران به حالم دل می سوزاندند فقط می خواستم بگویم که وضع من آن قدر ها هم که آن ها فکر می کنند خراب نیست. من مجبور نبودم جلوی آفتاب عرق بریزم. مجبور نبودم بی اعتنایی های دیگران را تحمل کنم. انگار همه ی سایه ها متعلق به من بود. می خواستم بگویم که آن جا قلمرو من است. یعنی از آخرین چادر روستا تا نزدیکی های مرداب و درخت ها ی اطراف آن. تنها من و نه هیچ کس دیگری. می خواستم بگویم که من آنجا فرمانروایی می کنم. هیچ کس، یعنی هیچ کدام از سگ ها و سایه ها و قورباغه ها روی حرف من حرف نمی زنند. بعدازظهر ها آن ها بیدار می ماندند که من زیر سایه ی درخت انجیر استراحت کنم. من راحت بودم. من زندگی ام را می کردم. من صاحب تمام سایه ها بودم. تنها دلهره ی من پدرم بود که هنوز بعد از گذشت آن همه سال مجبور بود نگهبانی گوسفندهای دیگران را بکند. مجبور بود سرکوفت های پدرِ شاهبانو بودن را از همه، حتی آن هایی که چیزی بیشتر از او نداشتند و شبان بودند و شبان گوسفندهای کمتری هم بودند بشنود. پدرم هم کم کم باور کرده بود که نحسی ای که روی سایه آباد سایه افکنده بود از من بود و جز من از هیچ چیز دیگری نبود. آنقدر که در آن بعد از ظهرآفتابیِ نحس، او هم مثل همه ی سایه آبادی ها ایستاد و نگاه کرد. نگاه کرد و هیچ کار دیگری نکرد آنقدر که من جزغاله بشوم و بخار بشوم و او هم مثل باقی سایه آبادی ها نفس راحتی بکشد. شاید با مرگ من از این زندگی نکبت نجات پیدا می کرد. شاید دیگر مجبور نمی شد چشمش پی دست میرزا حسین آقا باشد که سال که برسد دوباره گوسفندانش را به او بدهد یا نه؟ من هم کم کم داشت باورم می شد که خشکسالی ها همه به خاطر حضور من است. چه مرد شریفی بود میرزا حسین آقا. اما آیا فقط به خاطر من بود؟ یا من بودم و چیزها و کسان دیگری هم بودند؟ می شنیدم که می گفتند:« این خاک دیگر مرده است.» خواستم بگویم سایه آباد به این زودی ها نمی میرد. می شنیدم که می گفتند:« زمین گر گرفته است عنقریب است همه چیز را بسوزاند.» اگر هم این ها راست بودکاری از دست من بر نمی آمد. می خواستم آن جا نباشم اما نمی خواستم نباشم. وقت هایی می خواستم نباشم اما وقت هایی هم بود که بیش از هر کس دیگری میل داشتم به زندگی کردن. فقط نمی توانستم بفهمم که آیا دیگران هم از همان چیزهایی که من لذت می برم لذت می برند؟ و چقدر لذت می برند؟ از همان چیزها، همیشه یا بعضی وقت ها و چقدر؟ آدم ها از چیزهایی غیر از هم لذت می برند. مثلا من از غروب ها که گوسفندها سمت چاه می دویدند و مرد های روستا پاهایشان، پاهای خسته و جرم گرفته اشان را لب چاه می شستند لذت می بردم اما همیشه اینگونه نبود. وقت هایی می خواستم جای آن ها باشم که شلوارشان را بالا می زدند و پاها را تا زانو در آب می گذاشتند و انگار هر چه خستگی بود از تنشان در می رفت و در همان حال و بی اختیار با هم حرف می زدند. وقت هایی هم بود که نمی خواستم جای هیچ کس دیگری باشم. صبح ها هم که با بوی نان تازه از خواب بیدار می شدم خوب بود. وقت هایی هم که شهرزاد سرش را روی پاهایم می گذاشت و گریه می کرد. شبهایی هم که ماه کامل بود و زن ها دور آتش حلقه می زدند و چهل سرور می خواندند:« بوتا بگرییم دو سر یه بالش دم و نام دم انگشتل آلش1»و باد می وزید و من می ترسیدم آتش خاموش بشود. چون فقط تا وقتی آتش روشن بود زن ها بودند و حرف می زدند:« شلم شکتم ژان مکه قلم کورپت بنِرا دس بکه ملم2» و من هر وقت ماه تمام می شد از چند ساعت قبل هیزم جمع می کردم چون می دانستم آخر شب که بشود زن ها همین که مردهایشان خوابیدند آن جا جمع می شدند و تا دمدمه های صبح گرد آتش می ماندند و می خواندند:« و ای ماه قسم ژیر اورو دت غافل نکه کر ها دوروه3» و من دوست نداشتم صبح بشود چون می دانستم شبهایی که ماه کامل است خواب به چشم هایم نمی آمد. انگار هزار غم روی من بود و می دانستم باید چهارده شب دیگر منتظر بمانم تا ماه دوباره کامل بشود و زن ها دور هم و دور آتش جمع بشوند:« ماگ شو خو اشرط خوشِت بو سوزه بالابرز وترکشت بو4». چیزهای دیگری هم بود. مثل وقتی که خاتون سرم را روی پاهایش می گذاشت و موهایم را شانه می کرد. حس خوبی داشت حتی وقتی شانه لای موهایم که به هم پیچیده بودند گیر می کرد و من منتظر بودم خاتون سرم داد بکشد و اغلب اینگونه نبود و به جای داد کشیدن کلمه هایی را زیر لب زمزمه می کرد و معمولا گریه می کرد مگر وقت هایی که عجله داشت. وقت هایی هم که تهمینه سرش را روی پاهایم می گذاشت و گریه می کرد خوب بود. با من حرف می زد و من هر بار می خواستم چیزی بگویم که غمهایش کم بشود اما نمی شد. می خواستم بگوییم چرا نمی روید یک جای دور با هم زندگی کنید اما فقط می شنیدم که می گویم «ان دِ دِ داو» و این هیچ شبیه یک جای دور نبود و اگر نبود چرا تهمینه یکبار به من گفت نه این امکان ندارد؟ چه چیزی برای تهمینه ممکن نبود و چرا تهمینه نمی خواست همه چیز را به من بگوید. چرا حرف هایش را بریده بریده می زد؟ و چرا نمیخواست بفهمد که من حتی اگر دهنم قرص نباشد قادر نیستم چیزی به کسی بگویم. و اگر می ترسید من چیزی بگویم چرا آن حرف ها را به من می زد؟ بعد گفت: «تصمیم گرفته ام به یک جای دور بروم. یک جای خیلی دور.» نگفت کجا فقط وقتی حرف می زد گریه می کرد. بعد من هم مثل همه ی سایه آبادی ها سیاه پوشیدم. بعد تا چند روز همه جا صحبت از تهمینه بود. انگار چیزی در من ریخته شده بود. دلتنگ بودم و در همان حال جورهای غریبی لذت بخش بود. بعد دیگر کسی از تهمینه حرف نزد. انگار در من دفن شده بود. ریخته بود در من.
*
بیشتر می خواستم زنده بمانم. حتی وقتی داشتم می سوختم. داشتم در برابر نگاه های بی تفاوت سایه آبادی ها می سوختم نمی دانی چقدر می خواستم زنده بمانم. و تو این امکان کوچک را از من گرفتی. شاید به این خاطر که دیگر حوصله ات سر رفته بود. شاید به خاطر تهمینه که می ترسیدم بعد از من برای همیشه فراموش شود. شاید می خواستی مرا از سر باز کنی. شاید هم به خاطر خودم که هنوز خیلی چیزها را ندیده بودم. شاید ترسیده بودی نحسی من روی تو و نوشته هایت هم سایه بیفکند. آن یکی «شاه بانو» برای تو خوب بود. یک نفر آن را با «گاو» مقایسه کرد یک نفر با «درخشش» و خیلی چیزهای دیگر. «امان از این نام که هم اوج زنانگی است و هم اوج شکوه.» و این جمله بیش از هر چیز دیگری برای تو لذت بخش بود. فکر کردی یک قدم دیگر نزدیک شده ای به آن چیزی که خواسته بودی. تو می خواستی سیاهی سایه آبادی ها را نشان بدهی و این بهای گزافی برای من داشت.آنها ایستادند و نگاه کردند. بی آن که به قول تو دیاری از آن ها به فکر خاموش کردن من بیفتد. اگر قرار بود من از سایه آباد دور بشوم چرا قبل از آن حادثه، قبل از این که گر بگیرم و نیمی از تنم جزغاله بشود به فکر دورکردن من نیفتادی؟ آن ها چیزی نمی گفتند. فقط سر این که مرا، نه، تن جزغاله مرا – چون همه فکر می کردند که من تمام کرده ام – دور بیندازند متفق القول بودند. در حالیکه در چنین شرایطی همیشه برای هر تصمیمی نظرهای مخالف هم هست. من پیش خودم فکر کردم مهم نیست در حالیکه درد می کشیدم. در حالیکه سوختگی هر روز وسیع تر می شد و من منتظر بودم که هر چه زودتر دخلم بیاید و خیال سایه آبادی ها راحت بشود. چون هنوز نحسی من با آن ها بود و روی آن ها بود. چون هنوز من بودم و صد البته هزار بار آزار دهنده تر از قبل. دیگر حتی آن هایی هم که غروب ها از کنار مرداب رد می شدند نمی گفتند سلام شاهبانو. دیگر کسی اسم مرا ولو به تمسخر بر زبان نمی آورد. فقط یک شب یک نفر که شبیه مادرم بود هچون سایه ای نزدیک مرداب شد و بقچه ای را زیر درخت گذاشت و برگشت. شاید مادرم بود، شاید یک فرشته ی نجات، چون من چند شبانه روز بود چیزی نخورده بودم. غافل از این که من قادر نبودم روی پاهایم بایستم. سعی کردم با کمک نی های کنار مرداب بلند بشوم. باز هم به زمین خوردم و دیگر بلند نشدم. کمی خودم را روی زمین خیزاندم. دردها دوباره تازه شدند. و من با حسرت به بقچه ی زیر درخت نگاه می کردم. پیش خودم فکر می کردم چه چیزهایی می توانست داخل آن باشد. هر چیزی در آن لحظه برایم خواستنی بود. بعد دوباره همان چند قدم راه را سینه خیز برگشتم کنار مرداب و زخم ها را یکی یکی به آب زدم و درد کمتر شد. دیگر نگاه نکردم. برایم حتی مهم نبود آن، سایه ی کدام یک از سایه آبادی ها بود و اگر دلش به رحم آمده بود چرا کمی جلوتر نیامد؟ بعد نفهمیدم چگونه خوابم برد. چیزهای زیادی آن جا بود.سفید بودند. بعد هر لحظه کم رنگ تر می شدند. آب مرداب بالا آمده بود. من سعی کردم دور بشوم. انگار دست و پایم را بسته بودند. بعد مرداب شروع کرد به خشک شدن. بخار همه جا را گرفته بود. یک نفر می خواست لباس های مرا در بیاورد. من مانع شدم آن شخص عصبانی شد و با کف دست به صورت من زد. من خون دماغم را پاک کردم. سیاه بود. آفتاب نزدیک و نزدیک تر می شد.من عرق کرده بودم. خواستم لباسهایم را در بیاورم. آن ها نمی گذاشتند لباس هایم را در بیاورم. بعد گرمای چیزی را حس کردم. از خواب بلند شدم. یکی از سگ ها داشت زبانش را روی زخم های صورتم می کشید. احساس عجیبی به من دست داد. این اولین باری بود که حس کردم بهتر است زنده بمانم. نگاه کردم. چشمها را با قسمتی از دستهایم که کمتر سوخته بود مالاندم. بقچه پیشم بود در یک قدمی ام و نزدیک تر. گره دوم کمی طول کشید اما بالاخره باز شد. پنیر بود و سبزی و تکه های کوچک گوشت سرد شده. با ولع شروع کرم به خوردن. سگ ها کنارم بودند. گوشت را قسمت کردم. جان گرفته بودم اما قادر نبودم روی پاهایم بایستم. چهار دست و پا به سمت مرداب رفتم. کمی آب نوشیدم و تلفیقی از حس لذت، قدر شناسی و سبکی در آن لحظه در من بود. برگ ها را کنار زدم. نیمی از صورتم سوخته بود اما از خودم بدم نمی آمد. فقط دوست داشتم مرداب کمی دورتر از سایه آباد بود. دوست داشتم فکر کنند که من تمام کرده ام. چند شب دیگر این اتفاق افتاد و من نتوانستم بفهمم که آن فرشته ی نجات کیست. سعی کردم چیزی بگویم. فکر کردم اگر مادرم باشد می فهمد من چه می گویم. اما زبانم بند آمده بود. دیگر حتی قادر نبودم آن هجاهای نامفهوم را بر زبان بیاورم. آدم ها فقط زمانی که چیزی را از دست داده باشند قدر آن را می دانند. برای من آن هجاها همه چیز بود. آن ها هویت من بودند. بی کمترین زحمت از دهان من خارج می شدند و دیگران هم اغلب حرف مرا می فهمیدند. مثلا وقتی همه می خواستند برای ولیمه ی پسر جعفر خان به روستای «ده بالا» بروند و من خواستم با آن ها بروم به من گفتند که نمی توانند مرا ببرند و این یعنی اینکه حرف مرا فهمیده بودند و چند عروسک کنار من گذاشتد که با آن ها مشغول بشوم. نه آن ها آن قدر ها هم که من فکر می کردم بد نبودند. آن ها می توانستند در همان لحظه که من پاها را به زمین می زدم و جیغ می کشیدم، سر من داد بزنند و کتکم بزنند. آن ها به جای این که سرم داد بزنند به من قول دادند که شاید دفعه بعد مرا با خودشان ببرند. آن ها از من خواستند که مواظب خانه ها باشم و مواظب همه ی روستا. چون جز من کسی در روستا نبود. نه آن ها بد نبودند خوب بودند. تازه شاید همان وقت ها که حال مرا می پرسیدند قصد تمسخرم را نداشتند واقعا می خواستند حالم را بپرسند. و من حتی یک بار از آن ها تشکر نکردم؛ مثل وقتی که لباس های نو به تنم می کردند در حالیکه می دانستند من اغلب روی خاک ها و سنگ ها غلط می خورم چون من از این بازی لذت زیادی می بردم حتی بیشتر از دیدن آدم ها. چون من فکر می کردم این که من اینگونه شده بودم حتما تاوان گناه پدر و مادرم بوده یا یکی از سایه آبادی ها که نمی دانستم کیست. لابد یک نفر کاری کرده بود و به گناهش اعتراف نکرده بود و من اینگونه شده بودم. حالا فقط یک آرزو داشتم و آن این بود که به اول برگردم یعنی به زمانی که می توانستم حرف بزنم و از همه ی سایه آبادی ها که این همه سال مرا تحمل کرده بودند تشکر کنم. دلم برای آن هجاهای نامفهوم گرفته بود. برای غروب ها، برای سایه آباد، برای شهرزاد ، تهمینه و همه ی سایه آبادی ها.
*
مرداب ساکت بود. درخت ها ساکت بودند. پرنده ها ساکت بودند. فقط صدایی شبیه زوزه انگار از دور به گوشم می آمد. نگاه کردم؛ سگ ها نبودند. دوباره نگاه کردم؛ چیزها انگار دور شده بودند، انگار محو شده بودند. یادم نمی آمد چند وقت است آن جا هستم. مدت ها بود هیچ کس از آن جا نگذشته بود. انگار روستا خالی شده بود. سگ ها رفته بودند. من تنها شده بودم. تنهای تنها. خودم را به مرداب رساندم. دردها کمتر شده بودند. برگ ها را کنار زدم. دوباره برگ ها را کنار زدم. یک لایه ی نازک، شبیه پوست، انگار روی چشم هایم کشیده شده بود. نتوانستم بفهمم سوختگی تا کجاها کشیده است. تاول ها بالا آمده بودند. درخت ها ساکت بودند. نمی توانستم سفتی صورتم را لمس کنم. مرداب ساکت بود. سگ ها رفته بودند. سایه آباد انگار سال ها بود خالی شده بود.
***
1. بیا تا سر در کنار هم بگذاریم و در حالیکه انگشت ها را به نشانه ی دوستی در هم حلقه کرده ایم گریه گنیم
2. پایم درد می کند و می لنگم بچه ات را روی زمین بگذار و مرا در آغوش بگیر
3. قسم به این ماه که در زیر ابر قرار گرفته نباید از دختری که پسران در کمینش نشسته اند غفلت کرد
4. شب مهتابی خوب است به شرطی که خوش باشی و در کنارت دختر سبزه ی بلند بالایی باشد
***
م.ح.عباسپور – بهار91
یادداشتی بر « جدایی نادر از سیمین »
آدم ها نه خوب اند نه بد آدم ها فقط آدم اند. مثل آدم های فیلم های اصغر فرهادی. مثل نادر، مثل سیمین. « جدایی نادر از سیمین» از آن دست فیلم هایی است که اجازه ی داوری به مخاطب نمی دهند. کم تر می شود در باره آن ها حرف زد. فیلم با صحنه ای از دادگاه شروع و با صحنه ی مشابهی به پایان ... نمی رسد. فیلم تمام نمی شود. در صحنه ای که ما منتظر نظر ترمه ایم تیتراژ پایانی ظاهر می شود و مخاطب در وضعیت بی رحمانه ای رها می شود. ترمه کدام یک را بر می گزیند سیمین یا نادر را ؟ آدم ها در رفت و آمدند. زندگی در جریان است. کریدورهای دادگاه هیچ گاه خالی نمی شوند.این پیام فیلم نیست . در واقع می شود گفت فرهادی از پیام بیزار است. فرهادی مستند ساز نیست اما زندگی به همان شکل واقعی در جریان است. سوالهایی برای همیشه باقی می مانند. حرف ها، گفتگوها به شکل واقعی در جریان است. صداها در هم رها شده و ... و این شاید ویژگی بارز کارهای فرهادی باشد. جملات قصار، جمله ی که کلید چیزی باشد، جمله ای که روشن کند چیزی و چیزهایی را ... نه، از این ها خبری نیست. آدم ها نه خوب اند نه بد. از طرفی هیچ کدام بهتر از دیگری نیست. هیچ کدام در مرکز حوادث نیستند. بد جنسی های سیمین درست هم سنگ مهربانی های اوست. این یکی از معدود کلمه هایی است که پدر نادر قادر است بر زبان بیاورد. « سیمین ». او همه زن ها را به نام سیمن می شناسد. کار برای مخاطب باز هم سخت تر می شود.این امر در مورد نادر هم صادق است. در مورد پیمان هم و دیگر آدم های داخل فیلم که زیاد نیستند. در مورد ترمه اما این حکم صحیح نیست. او انگار کمی از سن خودش بزرگ تر است و دست کم اخلاقی تر. برای او مهم تر از جدایی نادر از سیمین – چون انگار در فاصله ی دورتری ایستاده است- و حتی زندانی شدن پدر این است که او یعنی نادر حرفهای آن دو یعنی رازیه و معلمش را شنیده است یا نه. این در رابطه ی متقابل نادر و ترمه هم حاکم است. نادر در دفاع از خود در دادگاه مجبور می شود چیزهایی را کتمان کند. او مجبور می شود که دروغ بگوید. اما برای او دروغ گفتن با ترمه کار ساده ای نیست. در صحنه ای از فیلم که نادر به دنبال شکل افتادن رازیه از روی پله هاست ترمه به او می گوید چرا همینا را بهشون نمی گی. نادر می گوید : اونا را ولش کنمن می خوام تو بدونی. در واقع می شود گفت در کنار دو دادگاه اصلی که در فیلم جریان دارد و انگار یک دادگاه است و تنها استنطاق کننده عوض شده است، یک دادگاه سوم هم برای نادر در جریان است. او می خواهد مقابل دخترش محکوم نشود.انگار این برای نادر مهم تر است و این یعنی که همه چیز برای او رها نشده است یعنی که آب برخلاف تصنیف داخل فیلم هنوز به طور کامل از سر او نگذشته است. به عبارتی دنیای فیلم دنیای صرفا آلوده نیست. همه ی آدم های داخل فیلم دروغ می گویند و در همان حال راست می گویند. به عبارتی آن ها از جهتی دروغ می گویند و از جهتی راستقسم خوردن های مکرر رازیه به اینکه دزدی نکرده است، مهم بودن برای هم او که در اوج فقر و مسکنت لقمه ی حرام وارد زندگی اش نشودحضور شرع و قران در فیلم و ... همه ی این ها گویای این است که زندگی هنوز به آلودگی های زندگی شهری و مدرنیته آلوده نشده است. از طرفی بیرون از زندگی، بیرون از فیلم، چیزی نیست که یکی از آن ها «سیمین و نادر» در جریان دادگاه اول یا «نادر و رازیه» در جریان دادگاه دوم کوتاه بیایند. رازیه یک آدم مذهبی است که هنوز به خیلی از چیزها معتقد است . برای او لقمه ی حلال معنی دارد و برای اثبات بی گناهیش گریه می کند، قسم می خورد و باز هم قسم می خورد. او گریه می کند و در مقابل چشمان دخترش له می شود. مثل صحنه ای از داستان برادران کارامازوف. اما در همان حال ما می بینیم که وضعیت نادر که او را با اکراه و بی رحمی بیرون می اندازد وضعیت یک غالب نیست. چنان که در صحنه ی بعد هم او یعنی نادر هنگام شستن پدرش بی اختیار شروع می کند به گریه کردن. انگار در هیاهوی زندگی مدرن و ضعیتی هیچ کس بهتر از دیگری نیست. فلاکت آمیخته با زندگی انسان هاست شکل آن عوض می شود. موسیقی تقریبا در همه ی فیلم غایب است اما صداهایی در پس زمینه هست که شنیدن دیالوگ ها را برای ما سخت تر می کند؛ صدای ماشین ها و هیاهوی زندگی شهری.
در همان ابتدای فیلم مساله جدایی نادر از سیمین تحت تاثیر مساله سقط شدن بچه ی پیمان قرار می گیرد. نادر و سیمین دوباره پایشان به دادگاه کشیده می شود و مخاطب انتظار دارد که مساله بیرونی – دادگاه دوم- آن ها را یکی کند انگونه که در فیلم های قبل عادت کرده است. نه تنها این اتفاق رخ نمی دهد بلکه در طول فیلم ذره ای در هیچ کدام از شخصیت ها تغیر ایجاد نمی گردد. این شکل اصلی زندگی است نه یک مرحله گذر. به همین خاطر آدم ها نا امید نیستند. نادر در جریان دادگاه اول و در حالیکه در آستانه ی فروپاشی کانون خانواده اش قرار گرفته همچنان در گیر جزییات روزمره است. با ترمه کتابهای درسیش را مرور می کند و البته نه از سر بی حوصلگی. مساله جدایی در تمام طول فیلم معلق می ماند مثل خیلی از مسائل کوچک تر مثل قضیه برداشتن پول واتهامی که نادر به رازیه می زند و جمع شدن پایانی همه ی آدم های فیلم برای حل مساله و ... از دل هر مساله مساله ی دیگری می زاید یا به عبارتی همان لحظه که آدم مواجه با یک مساله است مساله ای حادتر شاید در کمین نشسته است. درچنین وضعیتی اندیشه ی بازگشت به وضعیت عادی و نه حتی وضعیت مطلوب خیالی بیهوده است. با همه ی این ها فیلم فرهادی یک فیلم مفهومی نیست که سایه ای از معناگرایی روی آن سنگینی کند. در این جا هرکس در هیئت یک انسان صرفا عاقل پتو را به سمت خودش می کشد. از ایمان، از ایثار و نه حتی از یک کوتاه آمدن آنی و مصلحتی خبری نیست. البته با همه ی این اوصاف کارگردان در صدد به تصویر کشیدن یک دنیای بسته و سیاه و تمام شده هم نیست. فیلم بیش از هرچیز تکه هایی از زندگی آدم های نسل ماست با مصائبی که در کتاب های کهن و در کتاب ایوب تعریف نشده است .زندگی برای نادر در غیاب سیمین و بالعکس در جریان است. فیلم نه در صدد آن است که صرفا آشفتگی های دنیای مدرن را به تصویر بکشد و نه به از دست رفتن زیبایی ها و آرامش دنیای پیشامدرن غبطه می خورد. و بالاخره این که این آدم ها هستند که حرف می زنند و نه کارگردان. و به همین خاطر است که فرهادی از «جدایی نادر از سیمین» یک فیلم مدرن می سازد و جدایی نادر از سیمین هم از فرهادی یک کارگردان مدرن که مساله زمانه اش را دریافته و از هر گونه تقلید و از هرشکل طی کردن راه هایی که پیشتر طی شده است بیزار است. او به دنبال ساختن فیلم معناگرنیست آنگونه که مجدی در مثلا رنگ خدا و مهرجویی در هامون، پری و ... و نه صرفا به دنبال گونه های مستند سازی مدرن از نوع کیارستمی و با کمی فاصله ی زمانی بهمن قبادی و .... نماهای نزدیک، صداهای درهم و مبهم آشفتگی ها، شتابها و ... این تنها پدر نادر است که از این هیاهو دور است. او بازمانده از یک دنیای دورتر است زمانی که هنوز مردم روزنامه می خواندند و به تصنیف های آرام گوش می دادند. عنوان فیلم هم که در ابتدا انگار خیلی ساده و غیر حرفه ای انتخاب شده در نهایت اینگونه نیست و دست کم مخاطب را از تلاش برای یافتن یک معنای ثانوی و کاذب می رهاند.
روايت
دير به دير، سال به سال مي آمد. هر بار كه وارد زادگاهش مي شد يك راست مي رفت بهشت آباد. بهشت آباد اول شهر بود. عمر اولين قبر هايش به صد سال مي رسيد. ورودي بهشت آباد تابلويي نصب كرده بودند، هر چهل روز يكبار عكس مرده ها عوض مي شد. هميشه قسمت بيشتر تابلو خالي مي ماند. شهر كوچك بود، يك خيابان اصلي داشت كه آسفالت بود و چند خيابان فرعي كه آسفالتشان تكه تكه ته مي گرفت. خيابان ها مي خوردند به دشت، به جويبار، به فضاي بازي كه جاي خرمن كردن بود و گرد و خاك تا ميدان اصلي شهر مي رسيد.
به صورتش آب پاشيد، دست كشيد به موهايش كه بلند بود. آب پاك بود و زلال ولي بوي مرده مي داد. سالها قبل با دوستان مدرسه ايش مي پريدند توي آب. بوی مرده حس نمی کردند. ظهر ها هم كه گرما كلافه اشان مي كرد از همان آب مي خوردند. حالا با بي ميلي به صورتش آب مي زد. آب تميز بود اما بوي مرده مي داد. هوا گرم بود اما دلش نمي آمد توي آب بپرد. تنها بود. بهترين دوست دوران كودكيش از چند سال قبل گوشه اي از قبرستان آرام گرفته بود. از كوه سقوط كرده بود و دو نفر غسال با همين آب طبق آيين خاصي او را شسته بودند و با خونسردي توي گوشها و دماغش و حفرة بزرگي كه بر اثر برخورد با سنگ تيزي در سرش ايجاد شده بود پنبه گذاشته بودند و خون بند آمده بود. بعد موقع دفن رسيده بود؛ بعضي با كفش و بعضي بدون كفش بر مردة دوستش نماز خوانده بودند و او به جزييات درون گور خيره شده بود؛ شكاف پاييني اش تاريك بود و تنگ، آنقدر تنگ كه مرده را بي هيچ زحمتي براي هميشه چهار ميخ مي كرد. در يك چشم به هم زدن گور پر مي شد. يك جسم مرده و حجم سنگيني از گل و آهك و در نهايت توده فشرده اي از خاك و دو سنگ درشت و بي قاعده.
هميشه اول مي رفت سراغ نهر. بعد عكس هاي داخل تابلو را نگاه مي كرد. چندان اهميتي نداشت. بهترين دوستش را از دست داده بود و خانواده اش سالها قبل به شهري بزرگ در فاصله اي دورتر رفته بودند. اسمها را نمي شناخت، قيافه ها را هم نمي شناخت. انگار از خيلي وقت پيش مرده بودند؛ فانيه، شهرزاد، اسماعيل و ... شيرزاد، شيرزاد سعيد نژاد - جوان ناكام - كه بر اثر حادثة رانندگي در ... . شيرزاد را مي شناخت. روي كلمة ناكام خيره شد. خاطرة دوري از شيرزاد توي ذهنش زنده شد؛ سرِ توران دختر همسايه با هاشم كه ساندويچي داشت گلاويز شده بود، همديگر را زده بودند، به هم فحش داده بودند. به يك اندازه همديگر را زده بودند و تقريبا با كلمات مشابهي به هم فحش داده بودند. حالا هيچكدام از آن فحش ها را به ياد نداشت ولي جاي زخم پنجه بوكس هاشم هنوز هم طرف چپ گونه عكس مشخص بود و شيرزاد با همان زخم رفته بود زير خاك. با همان زخم که به خاطر توران خورده بود. بقيه عكس ها را نمي شناخت، حتي اسمشان به گوشش نخورده بود. چند تايشان بزرگ خاندان بودند. يكي دوتاي ديگر جوان ناكام. كلمه ها جلوي چشمش تاب مي خوردند: مادر ، غروب غم انگيز، گلچين روزگار ... . باد نمي آمد، ظهر بود، سايه ها تند بودند، صداي آب مي آمد. آب بوي مرده مي داد. بهشت آباد داشت كم كم پر مي شد.
م.ح.عباسپور
بازکیاگوراب
چند بار زیر لب تکرار می کنم. بلند تر می گویم. می شنوم که دارم می گویم بازکیاگوراب. چیزی به ذهنم نمی رسد. دوباره و باز بلندتر. بازکیاگوراب. اسم چیزی، شاید یک روستا. بعد فکر می کنم شاید اسم کتابی باشد که مدت ها قبل خوانده ام. یا یک فیلم سینمایی یا یک وسیله ی عجیب مثل بومرنگ، یا هر چیز دیگری. کتاب، روستا، روستا. نقشه ی کوچکی را که چند تا خورده از لای قفسه ی کتاب ها بیرون می کشم. با احتیاط باز می کنم. نزدیک و نزدیک تر می شوم. خبری از بازکیاگوراب نیست. خیلی جاهای دیگر هست اما بازکیاگوراب نیست. نمی دانم باید کجا را بیشتر بگردم. نقشه را از همان خط های قبلی تا می زنم و می گذارم لای کتاب ها. به ذهنم می رسد که شاید توی یک زلزله ی بزرگ برای همیشه محو شده است. زلزله، شاید وحشتناک ترین باشد. همه ی آدم ها تقریبا همه تنها در یک لحظه ی کوتاه. کسی شاهد مرگ دیگری نیست، اگر این گونه باشد آیا باز هم وحشتناک ترین است؟ تازه مگر چند در صد آدم ها دوست دارند زنده بمانند؟ یک نفر گفت همه ی آدم ها و این جمله برای همیشه در ذهن من ماند. کمی بیشتر یا کمی کمتر. پرت می شوم به دانشکده، به کلاس فلسفه ی اخلاق. بیشتر به ذهنم فشار می آورم . لذتی شبیه دل بستن به یک دختر با لهجه ی شمالی در یکی از کلاس های داستان نویسی یا چیزی شبیه این در من زنده می شود. کمی از حالت کدر بودن در می آیم. از این که ذهنم وقت هایی به کمکم می آید که خاطره ای با همه ی جزئیات در من بیدار شود، از این که می فهمم تنها نیستم، از این که هنوز می توانم از خیلی چیزها لذت ببرم ... .
*
تا همین جا کافیست. کتاب را باز می کنم. زیر همان ها که قبلا خط کشیده ام دوباره خط می کشم. فکر می کنم بهتر از هر کس دیگری می توانم جاهای خوب کتاب ها را تشخیص بدهم. طوریکه اگر متنی را ده بار و با فاصله و توی شرایط مختلف بخوانم خط ها در خیلی از جاها روی هم می آیند و یکی می شوند. حتم دارم دیگران خیلی قادر به این کار نیستند. این که این قدر دقیق زیر جاهای خوب کتاب ها را خط بکشند. البته توی این زمان زیادی که بر من گذشته خیلی چیزهای دیگر را هم یاد گرفته ام. از چیزهای زیادی لذت نمی برم اما از همان چیزهای کمی که لذت می برم به طور خاص، عمیق، واقعی و جدی لذت می برم. مثل دراز کشیدن جلوی آفتاب روزهای آخر زمستان که تکه هایی از برف هنوز روی زمین هست و اندیشیدن به این که مردانی در روزهای دور از همین آفتاب لذت برده اند، حرف های ساده گفته اند و به نقطه ای در همان نزدیکی خیره شده اند. به نقطه ای که من هرچقدر هم که زور بزنم نگاهم درست روی آن قرار نمی گیرد و چیزهای زیادی که همزمان در ذهنشان جان گرفته است و من تنها می توانم سبکی آن ها را در آن لحظه ی خاص حس کنم و پرت شوم به عشق پسران نوجوانی که زبری های زندگی روستایی را با اندیشیدن دائم به دختری در همسایگی خانه اشان نرم کرده اند و خواسته اند آن خانه را که یکی از همه ی خانه ها نبود، تنها خانه ی روستا بود، تک تک آجر های آن خانه را، در خود هضم کنند. همراه با زمزمه کردن یک ترانه ی قدیمی و میل به یکی شدن با یک عشق، یک نام، وکندن حرف هایی از آن نام که صرفا یک نام نیست، که چکیده ی جهان است روی سنگ ها، روی درخت، روی خاک و دوباره خط خطی کردن همه ی آن چیزها و ... بزرگ شدن و باز هم بزرگ شدن و فرو رفتن در میان روزمرگی ها، بی اعتنایی ها، بی اعتمادی ها، بی حوصلگی ها و...
*
حالا من بزرگ شده ام، بیش از آنچه انتظار داشتم بزرگ شده ام و یاد گرفته ام از چیزها فاصله بگیرم و هر چیزی برایم یک موضوع و صرفا یک موضوع باشد و در لحظه های تنهایی به دیگران بیندیشم. دیگرانی که یکی پس از دیگری می میرند و من هرچقدر که زور می زنم قادر نیستم در مرگشان گریه کنم.
زمانی فکر می کردم من هم قاعدتا و باید در سن معینی کنار بکشم، مثلا در سی و چهار سالگی. این عدد برای من هیچ معنای خاصی نداشت. شاید از یک زندگی نامه گرفته بودم، از مقدمه ی یک کتاب. کاغذها را کنار می زنم. دسته بندی می کنم: فیش ها؛ فیش هایی که واریز شده اند، فیش هایی که واریز نشده اند، قرارداد ها؛ بین من و صاحب خانه، بین من و کارفرما، بین من و انتشاراتی های خوب، انتشاراتی هایی که نمی گذارند آدم از گرسنگی بمیرد. بعد خیره می شوم به کپی شناسنامه، جزء کدام دسته است؟ اسناد معتبر یا کاغذ های باطله؟ ده تا ده تا برمی گردم. از سی و چهار گذشته ام و هنوز زنده ام. باید بگردم چیز دیگری پیدا کنم. یک عدد در منتها، که مجبور نباشم دوباره تمدیدش کنم. مثل وقت هایی که نمی خواهیم زیاد جایی بمانیم، اما عقل به یاریمان می آید و محض احتیاط، اتاق را به جای دو شب مثلا برای چهار شب رزرو می کنیم و نه بیشتر. چون می دانیم در هر حال قرار نیست و قادر نیستیم بیشتر بمانیم حتی اگر دوست داشته باشیم، حتی اگر به ما بیشتر از آن چه می خواسته ایم خوش گذشته باشد. اما حتی اگر بتوانم تا شصت سالگی زنده بمانم کمی بیش از آن را طی کرده ام و این کمی نگران کننده است و ترسناک تر، اندیشیدن به این که شصت سال، تنها تکه ی کوچکی از این زمان بی کرانه است و فراموش شدن یا کمی دیرتر فراموش شدن ... و باز این که یقینی تر از همه ی این ها کنار رفتن آدم هاست، همه ی آدم ها. کنار گذاشته شدن، از نفس افتادن، کبود شدن، بستن چشم ها برای همیشه توسط یک نفر که هنوز زنده است و خورده شدن و پوسیدن و برای همیشه محو شدن. محو شدن برای همیشه در حالیکه دیگران هستند و هر چند وقت یکبار با خاطره ای از تو غمگین می شوند، اشک می ریزند، کمی بعد باز می خندند و از آفتاب، شاید همان آفتاب همیشگی لذت می برند. یا خاطره ای دور از یک هم اتاقی به نام «م زارع»- خوابگاه 19 اتاق 8 – با اندامی تکیده و لاغر و سبیل های زود درآمده و چهره ای روی هم رفته نه آن قدر خوب که با یک بار دیدنش صد دل نه که تنها تکه ای از یک دل به سویش کشیده شود حتی و نه آن قدر زشت که با افشا کردن راز فروخورده ی عشقش در بعد از ظهر یک روز پاییزی به دختری در همسایگی خانه اشان فکر می کرد زندگی تازه ای را آغاز خواهد کرد، یک زندگی تازه با کسی که سال ها دوستش داشته بود و با تصویری که از او در ذهن داشت این همه حرف زده بود، این همه زندگی کرده بود و دختر به جای آن که خوشحال شود، به جای آن که ناراحت شود، به جای آن که ذوق زده شود، یا دلگیر، یا عصبانی، یا غمگین یا افسرده، بیمار شد و تا پای مرگ پیش رفت و «م زارع» تنها ماند. از قبل تنهاتر و تنها تصمیمی که گرفت این بود که قصه ی عشقش را تا گاه مرگ به کسی نگوید. و این ها همه پیش از آمدن زلزله بود. و در واقع در بازکیاگوراب هیچ وقت زلزله نیامد و این اتفاق تنها برای یکی از بازکیاگورابی ها رخ داد و او شاهد مرگ خودش بود و چیزهای زیادی در او دفن شد.
*
دوباره نقشه را از همان تاهای قدیمی باز می کنم. چشمم یکراست می رود روی بازکیاگوراب. میان آن همه درخت، چند خانه ی کوچک در همسایگی هم که بارش یکریز باران نمی گذارد صدای همدیگر را بشنوند. بارش یکریز باران، مه که تا پشت پنجره پایین آمده، گرمای درون خانه، «م زارع» و دختری که نخواست نامش را بگوید. دختری شاید هنوز در همسایگی آن ها، زیر سقفی دیگر، در انتظار مردی دیگر که غروب از شالیزار برگردد و خیسی های صورتش را با گوشه ی لباس خشک کند. با خودم فکر می کنم آیا هیچ کدام از بازکیاگورابی ها تا به حال به این نکته فکر کرده اند که چقدر ساده و چقدر زیاد می شود از آفتاب نیم رمق اما شفاف روزهای آخر زمستان لذت برد؟
بهمن 88
خوراك روح
حوصلة جمع كردن اينهمه كاغذ را كه روي ميز پراكنده ام ندارم . با مسئول كتابخانه صحبت مي كنم ، خيلي نا اميدانه. ولي قبول مي كند ومن قول مي دهم به هيچ چيز دست نزنم ، نه به كتاب ها نه به كامپيوتر و نه به خصوص به تلفن . صداي قفل در توي گوشم طنين مي اندازد .از جايم بلند مي شوم . پنجره ها را مي بندم . يك برگه روزنامه مي كشم روي پنجره اي كه روي ميز كناري اش كاغذ هايم را ولو كرده ام. در سكوتي كامل و خواستني پشت ميز مي نشينم كه به كارهايم برسم . دو فصل از خيزاب هاي وولف مانده است و خشم و هياهو كه تنها مقدمه اش را خوانده ام . تا ذهنم متمركز بشود مي روم سراغ كلك ها ، باياها و كارنامه ها كه بي قاعده روي ميز پخش شده اند . چشمم مي خورد به مقاله دريدا بر مرگ گادامر . بعضي جمله هايش را دو بار مي خوانم مرگ از داخل متن مي آيد بيرون غغلغلكم مي دهد . بيرون هوا كاملا روشن است . به آخر مقاله مي رسم . ترس برم داشته است . بلند مي شوم همة پنجره ها را باز مي كنم . مگس هاي پشت پنجره هجوم مي آورند به داخل كتابخانه . يك راست مي روم سمت آب سرد كن . تشنه ام نيست . قطره هاي آبي كه به صورتم زده ام از نوك دست ها و زير چانه ام اول پيوسته و بعد با فاصله از هم زمين مي ريزند . كمي توي سالن قدم مي زنم . نگاهم مي رود سمت ميز كامپيوتر . خودم نمي روم. به مسئول كتاب خانه قول داده ام . وز وز مگسها اذيتم مي كنند . پنجره ها را مي بندم . عرق مي كنم . بلند مي شوم مي روم سمت آب سرد كن . شير آب را تا آخر باز مي كنم سرم را مي گيرم زير آب آنقدر كه از سرما خوشم نيايد . موزاييك هاي دور آب سرد كن همه خيس مي شوند . با گوشة پيراهنم سرم را كمي خشك مي كنم. روي ميز ديگري كه از كاغذ و كتاب خالي است دراز مي كشم . چشمم مي خورد به ساعت ديواري . عقربة كوچك پشت عقربة بزرگ پنهان شده است . قرار بود بين ساعت 3 تا 5/3 برگردد . خودش گفت . كمي ريش داشت ، كمي بيشتر سبيل .مي روم سروقت كلك ها، كارنامه ها، گلستانه ها كه به شكلي بي قاعده روي ميز پخش شده اند. يكي را ورق مي زنم . مي رسم به مقالة تنهايي ذاتي . زور مي زنم ذهنم را متمركز كنم . چيزي نمي فهمم ؛ آن هنگام كه تنهايم ، تنها نيستم ،بلكه خود را در زمان حال به شكل "كسي"باز مي يابم . "كسي" آن جا حضور دارد . سرم را بلند مي كنم . هيچ كس نيست . نمي فهمم چه نوشته است . بعضي وقتها بعضي چيزها را كه نمي فهمم مي روم سر وقت جملات ساده تر . هيچكس آن جا نيست بلكه غير شخص آنجاست. چيزي نمي فهمم . سرم را ميان دو دستم فشار مي دهم . "كسي" همان اوي بدون چهره است "همه" كسي كه در شمار آنيم ، اما چه كسي در شمار آن است ؟ نمي فهمم . سرم را از ميان دو دستم كه انگار دارند به هم مي چسبند نجات مي دهم. با بي ميلي به سطر هاي آخر مقاله نگاه مي كنم ؛" همه كس" به قلمرويي تعلق دارد كه قادر به روشن ساختن آن نيستيم ،نه بدان سبب كه ممكن است اين قلمرو رازي بيگانه با هرگونه آشكارگي را پنهان دارد ، نه حتي بدان سبب كه ممكن است اساسا قلمرويي تاريك باشد ، بلكه از آن رو كه هر آنچه را به اين قلمرو وارد مي شود ، حتي روشنايي را به موجودي بي نام و غير شخصي و غير حقيقي و غير واقعي مبدل مي سازد كه با اين وصف همواره آن جاست .
سرم را با نا اميدي از روي مجله بلند مي كنم. عقربة كلفت ساعت ديواري درست روي پنج ايستاده است . اهميتي ندارد . يك يا دو ساعت تاخير براي يك ادارة نه چندان رسمي چندان اهميتي ندارد . چند نفر با عجله از در كتابخانه رد مي شوند . مي توانم به راحتي از آنها كمك بگيرم حتي وسوسه نمي شوم آنها را صدا بزنم . بايد خونسردي ام را حفظ كنم . قسمتهايي از نوشته هايم به صورت پراكنده داخل چند مجله چاپ شده اند و حالا هروقت اراده كنم مي توانم با كمي سماجت به صورت كتاب درشان بياورم . اسم كتاب را از قبل انتخاب كرده ام ؛ تاملاتِ ... (اسم خودم) كه چندان براي جلد كتاب مناسب نيست . صداي چرخاندن كليدي در قفل در به خود مي آوردم . كمي جابه جا مي شوم يك جور رضايت خاطر سر تا پاي وجودم را فرا مي گيرد هر جور ديگري اگر رفتار مي كردم بد مي شد . حالا بهتر است سنگين سر جايم بنشينم ، طوري جا بدهم كه انگار يكريز روي كتاب بوده ام ، كه هيچ از روي ميز بلند نشده ام و اصلا به ساعت ديواري نگاه نكرده ام . چند دقيقه مي گذرد ، بلند مي شوم ، آهسته به سمت در مي روم. از گوشة شكستة شيشة در نگاه مي كنم . كسي نيست ، خيالي شده ام . اهميتي ندارد . بايد بروم سر وقت كتابها . تا ساعت معمول تعطيلي كتابخانه يك ساعت مانده است . نبايد دست پاچه بشوم . به خاطر كشيدن كارت حضور و غياب هم كه شده تا چند دقيقة ديگر قاعدتا بايد بيايد . خودش گفت ساعت سه يا چهار مي آيد . سه ساعت دير كرده ولي مهم نيست . حتم دارم تا چند دقيقة ديگر مي آيد . براي اينكه قفلها را چك كند حتما مي آيد. بايد خونسردي خودم را حفظ كنم . نبايد عصباني بشوم. با عصبانيت هيچ چيزي درست نمي شود . هرگونه هيجاني شدن مال توده هاست. من خودم را از دل توده جدا كرده ام . مي روم پشت ميز مي نشينم ، چيزي نمي خوانم . مجله را مي بندم . به طرح روي جلد خيره مي شوم ؛ مردي با چهرة وحشت زده و دست هاي باز انگار به ديوار ميخ كوب شده است . بالاي مجله چند حرف با فاصله در كنار هم قرار گرفته اند ؛ ت ر د ي د . شمارة 34و 35 . فصل نامه است . قسمت هايي از بدن مرد با ديوار يكي شده است .
*
ساعت از هشت گذشته است ولي هنوز آفتاب غروب نكرده است . روزهاي تابستان آفتاب ديرتر غروب مي كند. بايد به سراغ تلفن بروم ، هرچند قول داده ام به چيزي دست نزنم . مي توانم به آرمين زنگ بزنم . حوصله ام را سر مي برد . شروع مي كند به شعرهاي خاله زنكي خواندن . بهتر است به مسعود زنگ بزنم ولي اهل دست گرفتن است برايم حرف در مي آورد . به مسئول كتابخانه هم قول داده ام به تلفن به خصوص دست نزنم . چند ساعت تاخير نبايد موجب شود قواعد اخلاقي را زير پا بگذارم . از پنجره به بيرون نگاه مي كنم ، آسمان سياه مايل به آبي است . شب شده است اما هيچ ستاره اي در آسمان نيست اگر بود اقلش مي توانستم خودم را سرگرم كنم و ستاره ها را بشمرم . دقيق تر نگاه مي كنم . همة ستاره ها يك گوشه از آسمان جمع شده اند . باد انگار همه را روفته است يك گوشه، بقية آسمان تاريك تاريك است. اهميتي ندارد چون من مسئول نظم ستاره ها يا چيزي مشابه آن نيستم . مي روم پشت ميز اما هيچ كاري نمي كنم . چند كتاب را روي هم مي چينم ، سرم را رويشان مي گذارم ، چند بار جابجا مي كنم ، چشم هايم سنگين مي شود ؛ روي دست چند نفرم ، توي يك جعبة بزرگ شبيه تابوت ولي تابوت نيست . مي خواهم فرياد بزنم كه من نمرده ام فقط كمي خسته ام ، حوصله ام نمي شود . جمعيت آرام راه مي رود . مي توانم كمي روي دست جمعيت ، توي تابوت شيشه اي ، استراحت كنم . سرم را از زير پارچة سفيد بيرون مي آورم ، چند تا از آدم هايي را كه روي جنازه ام نماز مي خوانند مي شناسم . انگشت هايم را از زير پارچه ی سفيد تكان مي دهم ، مي خندم . انگار نخنديده ام ، انگار انگشتهايم را تكان نداده ام . با صورت هايي سرد و عبوس بلندم مي كنند ، با احتياط مي گذارندم توي چاله. نمي توانم دست و پا بزنم. صدايم در نمي آيد. فقط نگاه مي كنم . رويم كتاب مي ريزند. كتاب پشت كتاب . به اندازة يك عمر سرگرم شدن . سرم را از روي كتاب ها بلند مي كنم ، عرق كرده ام . جلد كتاب ها خراب شده است . به ساعت ديواري نگاه مي كنم ، عقربة كلفت روي 3 ايستاده است . به پنجره نگاه مي كنم . بيرون هوا كاملا تاريك است . ترس برم مي دارد كتاب ها به طرفم هجوم مي آورند .به طرف آب سرد كن مي روم ، سرم را زير آب مي گيرم . همه چيز عوض مي شود ، كتابها برمي گردند سر جايشان توي قفسه رديف مي شوند . به سمت گوشي تلفن مي روم اما يادم مي آيد كه قول داده ام دست نزنم ، تازه اين وقت شب كه كسي بيدار نيست . به كتابها نگاه مي كنم كه چسبيده به هم خوابيده اند و به ساعت ديواري كه كند كند راه مي رود . چند ساعت بيشتر نمانده است . قبل از ساعت هشت مي آيد يعني بايد بيايد ، چهره اش توي ذهنم مانده ؛ سبيل داشت و ريشش را تقريبا از ته زده بود .
مجله هاي روي ميز را كمي مرتب مي كنم . هوا دارد رو به سپيدي مي رود . مثل مجسمة رودن دستم را مي گذارم زير چانه و به منظرة دميدن سپيده نگاه مي كنم . هوا خيلي آرام از تاريكي در مي آيد ، آفتاب عين دزد از پشت كوه بيرون مي آيد . چشمم را مي زند برمي گردم به ساعت نگاه مي كنم . عقربة كلفت ساعت روي 9 ايستاده است. نگاهم سُر مي خورد پايين . روي تقويم ساعت گير مي كند . كلمة "جمعه" دلم را به سرعت خالي مي كند. كمي بد شانسي آورده ام . يك روز كامل را بايد با التماس به عقربه هاي ساعت سر آورم .
غير از من كسي داخل كتابخانه نيست . ميزها را يكي يكي امتحان مي كنم . روي هر كدام از ميزها چند دقيقه با مادام بوواري ور مي روم . نور آفتاب كه از شيشة روي ميزها منعكس مي شود چشمم را مي زند . بلند مي شوم ،اتود را مي گذارم لاي برگه هاي مادام بوواري تا جايي كه خوانده ام و به همراه چند كتاب و مجله ديگر مي رويم سمت يكي از ميز ها كه توي سايه افتاده است. روي ميز ولو مي شوم نمي توانم چيزي بخوانم . دلم ضعف مي رود. بلند مي شوم به طرف آب سرد كن مي روم. دهنم را مي گذارم روي شير و دكمه را فشار مي دهم . تقريبا تمام صورتم ناخواسته خيس مي شود . گرسنگي ام كمتر شده است . زود تر از آنچه مي ترسيدم غروب مي رسد . به هواي بيرون كه دارد يواش يواش تاريك مي شود نگاه مي كنم . ترس برم مي دارد . صورتم را مي گيرم زير آب . به جزتكه اي كوچك و سمج باقي آن در برابر چشمم بخار مي شود . همة مهتابي هاي ميان قفسه هاي تونل مانند كتابها را روشن مي كنم . تكة كوچك و سمج همچنان هست . به داخل تونل ها مي روم . مي روم سمت قفسه هاي ادبيات و فلسفه كه نزديك به هم اند . عقل افسرده را بر مي دارم ، ورق مي زنم ، قبلا خوانده ام . به اعداد روي جلد كتاب ها نگاه مي كنم ، سر در نمي آورم . بدون توجه به علائم روي جلد كتاب ها جاي خالي كتاب را پر مي كنم . گيج شده ام كمي هم حوصله ام سر رفته . با بي حوصلگي ميان دالان هاي تنگ و ترس آور كتاب خانه شروع به قدم زدن مي كنم . خسته مي شوم. زانو هايم سست مي شوند ، ازپا مي افتم . گرما ، سكوت ، ترس و گرسنگي ... نمي توانم مانع خم شدن زانوهايم بشوم . كف زمين چند برگه روزنامه پهن مي كنم و رويشان طاقباز مي افتم ، شروع مي كنم به شمردن مهتابي ها . چند تايشان خاموشند ، يكي دوتايشان نيمه سوخته اند و يكي مدام خاموش و روشن مي شود. بلند مي شوم، مي روم روي ميز ، دستم به سقف نمي رسد . چند كتاب مي گذارم زير پايم و مهتابي سوخته را خيلي آرام ، بدون تماس با مهتابي كناري كه روشن است جدا مي كنم . دوباره طاقباز مي شوم روي روزنامه ها . تيك تاك ساعت نمي گذارد بخوابم . يك كتاب سنگين بر مي دارم، مي خواهم به طرف ساعت پرت كنم كه در همان لحظه منصرف مي شوم و كتاب را مي گذارم زير سرم و بي توجه به تيك تاك ساعت چشم هايم هر لحظه سنگين تر مي شوند؛ پشت بام يك برج بلند كه مشرف برديگر ساختمانهاي شهر است ، روي يك صندلي كه پايه ندارد نشسته ام و دارم كتاب مي خوانم. تند تند ورق مي زنم . كتابها دور سرم بال بال مي زنند. دستم را دراز مي كنم و يكي را كه بالهاي نازك تري دارد از آسمان مي گيرم . بقيه مثل دسته اي شب پره به طرفم هجوم مي آورند . دست هايم را روي پيشانيم سپر مي كنم كه بي فايده است. تقريبا نصف موهايم مي رود . سرم گله گله مي شود .با صداي زنگ تلفن از خواب مي پرم . كتابهاي زير سرم كاملا خيس شده اند. بلند مي شوم به طرف پيشخوان كتابخانه مي روم. پاهايم تاب نمي آورند ، سقوط ميكنم ، دوباره بلند مي شوم به كمك ديوار خودم را به تلفن مي رسانم . گوشي را بر مي دارم ؛ صداي كشدار و يكنواخت بوق ، گوشي از دستم مي افتد . صدا هنوز هست ، مي خواهم گوشي را كه از دستم افتاده دوباره بردارم . به خودم مي آيم ، صداي قورباغه اي در حياط كتاب خانه است كه كمي قبل از من از خواب برخاسته است . حوصله ام سر رفته است ، كمي هم عصباني هستم . به پيش خوان تكيه مي دهم ، تلفن را از روي ميز بر مي دارم مي گذارم روي زانوهايم ، دستم بي اختيار مي رود روي دكمه ها ؛ شماره اي كه از قبل توي ذهنم مانده و درست نمي دانم مال چه كسي است، چند كلمه ماشين وار پشت سر هم تكرار مي شوند . خودم را به عقب مي كشم وگوشي را مي گذارم ، دوباره بر مي دارم ، هنوز قطع نشده است . چند بار با شاسي ور مي روم ، بالاخره قطع مي شود . هول هولكي دستم روي عددها مي رود و دوباره همان صدا را مي شنوم ؛ no response to pagging . حالا ديگر هيچ قاعدة اخلاقي برايم معنا ندارد . يك راست مي روم سمت كامپيوتر ، دكمة power را مي زنم ، يك مشت حرف انگليسي به سرعت زير هم رديف مي شوند ، بعد ثانيه ها كم مي شوند ، دوباره ثانيه ها كم مي شوند. بعد همه چيز آبي مي شود . صفحه خالي خالي است ؛ هيچ آيتمي روي desktop نيست . كمي با موس ور مي روم ، روي كلمةstart كه گوشة صفحه افتاده است كليك چپ مي كنم، مي روم توي oll programs . هيچ . خالي خالي است . دوباره start بعد turn off بعد yes و پس از چند ثانيه همه چيز سياه مي شود . با كمك قفسه ها ، ميزها و ديوار خودم را مي كشانم سمت پنجره . پيرمردي عصا به دست از در كتابخانه مي گذرد. پنجره را باز مي كنم نمي توانم تن صدايم را زياد بالا ببرم. پير مرد از قاب پنجره محو مي شود . يك ساعت ديگر پشت پنجره مي مانم كسي رد نمي شود ، شهر انگار خالي شده است . نرده هاي پنجره را لمس مي كنم ؛ نرده هاي عمودي كه شبيه ميله هاي زندان محكم به نرده هاي افقي پنجره جوش خورده اند. بعد دستهايم سست مي شوند و كنار پنجره روي زمين ولو مي شوم. نگاهم نا خواسته مي رود سمت ساعت . سرم گيج مي رود. عقربه ها توي سرم مي كوبند . يك كتاب بر مي دارم ، سنگين است . پرت نمي كنم سمت ساعت كه مي خواستم . پرت مي كنم روي كتاب هاي ديگر . ساعت سقوط مي كند. قفسه ها تاب مي خورند. دست مي گذارم روي چشم هايم . بر مي دارم. لرزش قفسه ها ته مي گيرد . همه چيز مي شود مثل روز اول بجز ساعت كه از وسط دو نيمه شده است . متاثر نمي شوم . به زمان نياز ندارم. به راحتي مي توانم از روي موهاي صورتم زمان را اندازه بگيرم . حالا به اندازه نصف ناخن بلند شده اند؛ يك هفته و شايد ده روز . به زمان دقيق نيازي ندارم . خودم را به گوشة كتابخانه مي رسانم ، وول مي خورم، نمي توانم روي پا بايستم . انگشتها يم را روي محاسنم مي كشم. خاك گرفته اند . چند موش از پاچة شلوارم در مي آيند. جيغ نمي كشم ، اصلا صدايم در نمي آيد . در يك قدمي ام موشها شروع مي كنند به جويدن كتابها . چيزي به ذهنم مي رسد ؛ كتاب را از زير دست و پای موشها مي كشم بيرون ، يك برگه از آن را جدا مي كنم و مي برم راست دهنم ، بوي دهن موش مي دهد يا بوي كاه يا بوي ماندگي . درست نمي توانم تشخيص دهم . يك برگه از ته كتاب در مي آورم كه سالم مانده . چند تكه مي كنم . تكه ها را مي گذارم روي زبانم . دهنم خشك است نمي توانم بجوم . به سختي خودم را به آب سرد كن مي رسانم كه حالا ديگر خيلي دور شده- همة چيزها خيلي دور شده اند – يك ليوان آب بر مي دارم ، تكه هاي كاغذ را توي آب مي خيسانم ، راحت تر جويده مي شوند. كل برگه را كه توي آب تريد كرده ام مي خورم. بعد يك ليوان آب را لا جرعه بالا مي كشم . جان مي گيرم ، بلند مي شوم مي روم سراغ قفسةكتابها كه خاك گرفته اند و بايد گرد گيري بشوند ؛ كتاب هايي كه حالا ديگر غذاي روح نيستند ، غذاي تن اند. دست مي برم يك كتاب از قفسه ی كودك و نو جوان بر مي دارم ، جويدنش ساده تر است بي گمان ، هيچ به معده ام فشار نمي آورد . كتاب هاي شعر هم بد نيستند . مزة خاصي ندارند ، رويشان نمك بپاشم بهتر مي شوند . كتاب هاي فلسفه اما پر از پولك و تيغ اند مثل ماهي و دير هضم مي شوند مثل كله پاچه . از هر كتاب لقمه اي براي امتحان بر مي دارم ، جان مي گيرم ، درست مثل روز اول .
*
از پنجره به بيرون نگاه مي كنم ؛ شهر خالي است ، برگ درخت ها ريخته اند ، باد مي آيد . مجبور مي شوم پنجره را ببندم . محاسنم ريخته است روي سينه ام . موشها روز به روز بر تعدادشان افزوده مي شود . باد به پنجره ها مي خورد . سرما رخنه مي كند به داخل كتاب خانه . يك لاية نازك برف زمينِ پشت پنجره را سفيد پوش كرده است . خورشيد كاملا كم رنگ و بي رمق شده است . از سرما لب پنجره كنجله شده ام . همة تنم ؛ دست ها ، پاها و ذهنم يخ بسته با اين حال فكري به ذهنم مي رسد. كومه اي از كتاب جمع مي كنم ، از پيشخوان كتاب خانه كبريتي بر مي دارم كه نم گرفته است . برخلاف انتظار كبريت روشن مي شود، آتش گُر مي گيرد و من گرم مي شوم . روز به روز بيشتر به محاسن كتاب پي مي برم .لاي پنجره را باز مي كنم و مقدار اضافي دود آنطور كه مي خواهم از سالن بيرون مي رود . ديگر به فكر بيرون رفتن از كتابخانه نمي افتم . همه چيز طوري است كه مي خواهم ؛ گرسنه ام نيست ،سرما را هم پس زده ام ، پراكنده كتاب مي خوانم اما چيزي نمي نويسم . شهر خالي شده است ، زمين خالي شده است . صداي گنجشك ها را مي شنوم و صداي آب رودخانه را كه بالا آمده است . پنجره ها را باز مي كنم. نسيم بهاري به داخل كتاب خانه مي آيد . خاكستر كتاب هاي سوختة زمستان را جارو مي زنم ، چند كتاب و مجله را مي گذارم دم دست باقي را توي قفسه مي چينم . تعدادي از نم گرفته ها را كه راحت تر جويده مي شوند روي ميز نهار خوري مي چينم باقي را مي گذارم جلوي آفتاب كه براي زمستان بعد خشك شوند. دلهرة خاصي ندارم . روي هم رفته فقط يك قفسه كتاب مصرف كرده ام . به اندازة يك عمر طولاني برايم كتاب مانده است حتي اگر همة سال سردم باشد ، حتي اگر همة روز گرسنه باشم ...
**
مي روم سمت آب سرد كن . هنوز كار مي كند . هنوز چهرة مسئول كتابخانه از ذهنم نرفته است . ريش داشت و سبيل . ريخته بودند روي سينه اش . از همين در رفت . از همين در كه كنار آب سرد كن است . قرار بود خيلي زود برگردد . دير كرده بود ، ديرِدير. از من قول گرفته بود كه به چيزي دست نزنم . اما من رفته بودم پشت پيشخوان و به تلفن دست زده بودم ، به كامپيوتر هم دست زده بودم . از همه بدتر اينكه يك قفسه از كتاب ها را خالي كرده بودم . من پاسخ اعتماد مسئول كتابخانه را نداده بودم . يا نه ، من به اعتماد مسئول كتابخانه پاسخ نداده بودم ، يا ... هر جملة ديگري . به سمت در مي روم. دستگيرة در را لمس مي كنم . در به جاي اينكه باز شود يا به جاي اينكه باز نشود سقوط مي كند . بعد همه چيز سقوط مي كند . صداي فرو ريختن ديوار ، كتاب ها و پنجره ها را مي شنوم . زير انبوهي از آجر و كتاب له مي شوم . به زحمت مي توانم حدس بزنم كه چرا شهر از سكنه خالي شده بود .
خوراک روح را همچنین می توانید در شماره ی آخر مجله ی رودکی بخوانید
تابستان 84




